بهترین لحظه ها (عجبشیر)


منوی دسته ای
کلمات کلیدی

.:: آخرین مطالب ::.

عنوان تاریخ
دست نوشته های بهزاد یعقوبی چهارشنبه 23 فروردین 1391
از الان عجبشیر از یاد رفت جمعه 18 فروردین 1391
تشکیل حوزه جدید انتخاباتی مراغه - آذرشهر و عجشیر با 2 نماینده جمعه 18 فروردین 1391
فرمانده انتظامی شهرستان عجب شیر گفت: عوامل سرقت مسلحانه از یک طلا فروشی در عجب شیر دستگیر شدند. جمعه 18 فروردین 1391
حمایت جهانی از تراختور دوشنبه 10 بهمن 1390
فرماندار عجب‌شیر خبر داد:آمادگی فرمانداری برای قلع و قمع اراضی شنبه 22 مرداد 1390
رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی عجبشیر:كانون‌های فرهنگی هنری جمعه 24 تیر 1390
ذوب و ریخته‌گری عجب‌شیر افتتاح شد جمعه 24 تیر 1390
حوزه انتخابیه مراغه و عجب‌شیر مستقل می‌شوند دوشنبه 13 تیر 1390
اخبار عجبشیر چهارشنبه 25 اسفند 1389
بیوگرافی شهرستان عجبشیر یکشنبه 17 بهمن 1389
فعالان وبلاگ عجبشیر سه شنبه 23 آذر 1389
عجبشیر شنبه 10 مهر 1389
شاخص و منابع چهارشنبه 7 مهر 1389
7 وادی عشق یکشنبه 23 خرداد 1389
لحظه های کاغذی چهارشنبه 19 خرداد 1389
زیبا ترین دعای بچه ها ودر عین حال خنده دارترین دعا ها,دعای بچه گی شماچی بود!؟ سه شنبه 18 خرداد 1389
انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج سه شنبه 18 خرداد 1389
در قدیم آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می‌دانست! سه شنبه 11 خرداد 1389
ENDLESSLOVE جمعه 9 بهمن 1388
درباره عجبشیر چهارشنبه 6 آبان 1388
مطالب های گوناگون در وبلاگ عجبشیر دوشنبه 4 آبان 1388
مطالب در مورد شهرستان عجبشیر دوشنبه 4 آبان 1388
Afshin M2 & Omid Jahan - Lebas Aroos دوشنبه 20 مهر 1388
رستوران ایرانیان شنبه 8 فروردین 1388
بدون نیاز به یاهو مسنجر چت كنین شنبه 19 بهمن 1387
فال های مارشال، هر روز از منابع معتبر ستاره شناسی دریافت و در گروه ثبت میشود. شنبه 19 بهمن 1387
لطافت یک طغیان ... شنبه 19 بهمن 1387
سخنان دل نشین دکتر شریعتی شنبه 12 بهمن 1387
استقبال ترکیه از اردوغان بعنوان یک قهرمان شنبه 12 بهمن 1387

صفحات

راه و  رسم عاشقی

2.   من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

      می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز...



خدایا همشه دوستت دارم ..
هر آنچه شکر نعمتت را بجا آورم کم است



نظرسنجی

آیا به شهرستان عجبشیر سفر كرده اید به چه دلیل؟







صفحات جانبی

آمار بازدید
  خوش آمدید
نویسندگان:

آمار بازدید
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :

وضعیت وبلاگ :
  • تعداد کل مطالب :
  • رنک گوگل :
  • آی پی شما :

آخرین بروزرسانی

تبلیغات